تبليغاتX
دن کیشوت

دن کیشوت

طعم گس شخصیت من

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

این یادداشت به هیچ وجه به عنوان حمایت از رژیم اسرائیل نیست . تنها هشداری است که ما را در خصوص آنچه پیرامونمان می گذرد هشیارتر نماید .

.....................................

شبکه های مختلف خبری و از جمله بنگاه سمع و بصر ایران ، چهره فربه و گوشتالوی سید حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را نشان می دهند که با دهانی گشاده در جشن به اصطلاح پیروزی بر اسرائیل سخن می گوید . او این پیروزی ها را وعده الهی می داند که تنها به همین جا ختم نشده و ادامه خواهد یافت . وی فرایند تبادل اسرا را شکست اسرائیل و پیروزی خود و گروه نظامی اش می داند . در این مرحله سمیر قنطار که نزدیک به سه دهه را در زندان های اسرائیل گذرانده است آزاد شده است و این موضوع بخش مهمی از تفاسیر سیاسی را به خود اختصاص داده است . اهمیت آزادی سمیر قنطار تا جایی است که سید حسن نصر الله در ادامه سخنرانی خود  از سمیر قنطار و چهار تن دیگر از اسرای فلسطینی که اخیرا آزاد شده اند با نام کوچک اسم می برد . وی می گوید : « ... همچنين به سمير، ماهر، خضر، حسين و محمد كه به تازگى از زندانهاى رژيم صهيونيستى آزاد شدند نيز خوشآمد مى گويم... » .

اما ؛ این سمیر قنطار کیست که از سوی سید حسن نصر الله به اسم کوچک خوانده می شود و از وی به عنوان قدیمی ترین زندانی فلسطینی از وی نام برده می شود ؟ وی کدام عملیات چشمگیر و درخشان را بر علیه اسرائیل انجام داده است ؟ نتیجه عملیات شجاعانه او چه بوده است ؟ وی در زندان های اسرائیل چه درجاتی از شکنجه را تحمل کرده و اوضاع بر وی چگونه گذشته است ؟ این قهرمان شجاع چگونه به قلب نیروهای اسرائیلی زده و تعداد بی شماری از آنها را به خاک افکنده است . برای پاسخ به این سوالات ، ناچار هستیم تا در باره او بیشتر بدانیم و عملیات متهورانه اااا وی را مورد کنکاش قرار دهیم . آنوقت است که پی می بریم آنچه تا کنون در باره این قهرمان اسلام گفته شده است تنها یکی از هزاران و قطره ای از اقیانوس بی انتهای کمالاتش است .

سمیر قنطار در 20 ژوئئیه سال 1962 م. در لبنان به دنیا آمده است . او عضو جبهه آزادیبخش فلسطین است . در 22 آوریل سال 1979 م. در حالی که 17 سال بیشتر نداشته است همراه با سه نفر دیگر به وسیله یک قایق تندرو وارد شهر نهاریا در اسرائیل می شوند . ابتدا یک پلیس را می کشند و سپس وارد یک آ÷ارتمان شده و « دنی هاران » 28 ساله و دختر چهارساله او را ( اینات ) به گروگان می گیرند . « اسمادر هاران » همسر دنی و دختر دیگرشان هایل و یکی دیگر از همسایه ها در طبقه بالا مخفی می شوند . در این هنگام هایل دختربچه کوچکی که همرا به مادرش مخفی شده است گریه می کند و مادر برای جلوگیری از گریه او جلوی دهانش را می گیرد . دختر بچه خفه می شود . قهرمان قصه ما یعنی سمیر قنطار و دیگر شجاعان همراهش ، دنی پدر خانواده و دختر چهارساله اش ( اینات ) را به ساحل می برند و با توجه به حمله پلیس ، هر دو نفرشان را از پشت به قتل رسانده و جسدشان را به دریا می اندازند . قنطار و دوستانش دستگیر شده و وی به چهار بار حبس ابد محکوم می شود .

اما وضعیت سمیر قنطار در زندان بسیار جالب و شنیدنی است . وی در زندان با خانمی عرب اسرائیلی که در زمینه زندانیان تروریست فعالیت های بشردوستانه انجام می داده ازدواج می کند . ازدواج در زندان ؟ بله . ( قابل توجه کشورهایی که دم از اسلام می زنند و زندانیان سیاسی را در شرایط آنچنانی نگهداری می کنند ) .همسر وی در زمان ازدواج به صورت ماهیانه و مستمر از دولت مقرری دریافت می کند چرا که شوهرش ( سمیر قنطار ) در زندان بوده است . هر چند سمیر قنطار بعدها از این خانم جدا می شود ؛ اما در همان زندان از یکی از دانشگاههای اسرائیل و در رشته علوم سیاسی مدرک دکترا می گیرد . وی در نهایت عاقبت به خیر شده و در مقابل جسد دو سرباز اسرائیلی مبادله می شود .

این بود شرح قهرمانی ها و شجاعت های سمیر قنطار ، جوان ماجراجویی که از سوی حزب الله و ایران و دیگران قهرمان ملی معرفی می شود . کشتن یک پلیس و نابود کردن یک خانواده بیگناه که تنها جرمشان یهودی بودن و زندگی در اسرائیل بوده است . در این اندیشه ام که نکند دیگر قهرمانان شهید فلسطینی نیز حکایتی از این سنخ داشته باشند .

منبع :

هفته نامه شهروند ، شماره 54 ، ص 58

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:44  توسط م . آزاد  | 

چهارشنبه گذشته فرصتی دست داد تا یکی از اساتید و اندیشمندان جامعه شناس کشورمان را که در ینگه دنیا زندگی می کند و استاد یکی از دانشگاههای مشهور آن کشور است از نزدیک ملاقات کرده و گفتگویی را با او در خصوص « گذار به دموکراسی » داشته باشم . حقیر که تا آن روز ایشان را به واسطه مطالعه کتابهایش می شناختم از فراهم شدن چنین فرصت مغتنمی بسیار ذوق زده بودم و علی رغم اینکه تا کنون بواسطه فعالیت های گوناگون ، بسیاری شخصیت های سیاسی ،  دانشگاهی و فرهنگی را از نزدیک ملاقات کرده بودم  با این همه تمام روزهای پایانی به روز موعود را لحظه شماری می کردم و بی تعارف بگویم از اینکه بخواهم در خصوص چنین موضوعی با ایشان گفتگو کنم کمی تا قسمتی هم دستپاچه و نگران بودم .

با اینکه از روزهای قبل موضوع گفتگو به اطلاع ایشان رسیده بود و حضرتش از محورهای آن مطلع شده بود با این همه گفتگوی ما در همان لحظات ابتدایی به زمین سفت خورد و تلاش نافرجام این دن کیشوت مادر مرده برای خارج نمودن آن از بن بست به جایی نرسید . علت بن بست در این گفتگو ، همانا مخالفت ایشان با اصل موضوع « گذار به دموکراسی » بود ؛ چرا که ایشان چیزی را به عنوان « گذار » قبول نداشته و اعتقاد به « توسعه دموکراسی » داشتند . حالا هر چه ما بیشتر تلاش کردیم که بگوییم کشور ایران از انقلاب مشروطه تا کنون در فرایند گذار به دموکراسی قرار داشته و اصولا گذاری حاصل نشده است و دموکراسیی محقق نشده که ما در خصوص توسعه آن صحبت کنیم کمتر نتیجه می گرفتیم .

جالب تر از همه زمانی بود که بحث به موضوع « دموکراسی در قالب فرهنگ » و « دموکراسی در قالب نهاد » کشیده شد . در این هنگام ایشان چیزی را به عنوان « فرهنگ دموکراسی » یا « فرهنگ سازی برای دموکراتیزاسیون » نپذیرفتند و  بحث در خصوص اینکه آیا اصولا ذهن و روان و فرهنگ ایرانی با مقوله ای به نام دموکراسی سازگاری دارد و یا خیر ؟ را راهی به نا کجا آباد دانسته و آن را مردود دانستند . غافل از اینکه وقتی ما در کوچکترین مسائل روزمره و محدودترین روابط انسانی و اجتماعی خود نه دموکراسی را مراعات کرده و نه الزاماتش را اعتنا می کنیم ؛ انتظار اعتقاد به دموکراسی در حکومت ، دیگر حسابش با کرام الکاتبین است .

غرض از نوشتن این مطلب نه نقد سخنان ایشان و نه تبرئه خود در به بن بست خوردن مصاحبه مذکور ؛ بلکه اشاره به این نکته است که تجربه حداقل یک قرن اخیر در ایران و مخصوصا دوران هشت ساله اصلاحات ، نشان داده است که این کشور از لحاظ کمیت تئوریسین و ایدئولوگ و روشنفکر و واعظ و خطیب و ... چیزی کم از سایر بلاد و ممالک دور و نزدیک ندارد . آنچه در این میان فقدانش کاملا به چشم می خورد وجود سیاستمدارانی معتقد و باورمند به دموکراسی است که بتوانند در بزنگاه سیاست با تدبر ، مهارت و شجاعت ، کشور را از پیچ های تند عبور داده و وارد وادی امن و سلام دموکراسی نمایند . ما در زمینه « سیاست نظری » حرفهای زیادی برای گفتن داریم اما در زمینه « سیاست عملی » هنوز اندر خم یک کوچه ایم .

دیشب که تاریخ بیست و پنجساله ایران نوشته آقای نجاتی و هنگامی که فصل مربوط به جبهه ملی اول ، دوم و سوم را می خواندم بیشتر یقین پیدا کردم که وجود سیاستمداران زیرک در یک کشور تا چه حد می تواند مسیر تاریخ یک کشور را تغییر دهد . وارسته بودن ، میهن دوست بودن ، شجاع بودن و ... هر چند شرط لازم برای یک سیاستمدار خوب است اما شرط کافی نیست . آنچه این شروط را کامل می کند مدبر بودن است . فرزند زمانه خود بودن است . آگاهی داشتن از زمان ائتلاف ها ، عقب نشینی ها و دشمنی هاست . بزرگان عضو جبهه ملی چنین بودند .  بیشترشان خوشنام ، با سواد ، میهن دوست و شجاع بودند اما در بزنگاه تاریخ و مثلا در زمان نخست وزیری دکتر امینی ، در شناخت معادلات قدرت دچار اشتباه شده و خود به خود در تحکیم استبداد پهلوی دوم اهتمام تمام ورزیدند .

این مثال را گفتم تا بدانیم :

« به عمل کار برآید به سخندانی نیست ... »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:14  توسط م . آزاد  | 

چون آینه نورخیز گشتی احسنت

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشدی مویز گشتی احسنت ...

                                                              « ملک الشعرا بهار »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:40  توسط م . آزاد  | 

اولین بار زمانی به زدن « آروغ های روشنفکری » متهم شدم که صبح روزی بود که رئیسم مرا به اتاقش فرا خواند . پس از مقداری کلی گویی و پراکنده گویی و آسمان و ریسمان به هم بافتن ، گفت : « خبر آروغ های روشنفکریت به من می رسه . سرت به کار خودت باشه . تو تنها یک نفر هستی از هزاران نفری که در این سیستم به کار مشغول اند . کسانی که چرخ امور را می چرخانند ( منظور حضرتش ، خودش و دیگر مدیران همپالکی اش بود ) هر وقت اراده کنند همه چیز را درست می کنند . تو جوش بیهوده نزن . دست از این آروغ های روشنفکری بردار ... وگرنه ... بدجوری کلاهمان توی هم می رود ... » .اینجانب نیز از آنجایی که بچه مودب و حرف گوش کنی هستم و نمی خواهم به این مباحث « صد من یک غاز » متهم شوم مدتهای مدیدی است که توصیه حضرتش را آویزه گوش دراز خود نموده و آروغ های روشنفکری خود را از محل کار به جاهایی دیگر ( مجمع دوستان بیکار و تن لش ، منزل و گوش مفت خانواده و ... ) منتقل کرده ام .

اما غرض از بیان این موضوع این بود که اعتراف کنم آن روز از این ترکیب و اصطلاح بسیار رنجیدم . انصافا اتهام سختی بود . به آدم بر می خورد . اینکه نظرات خود را بیان کنی و آن را با « آروغ زدن » که معمولا از روی سیری و انباشتن اندرون از طعام رخ می دهد مقایسه کنند قابل تحمل نیست . مدتی گذشت تا توانستم با موضوع کنار بیایم . هر چه بود گذشت و اینجانب از روی جبر و یا به واسطه اختیار موضوع را فراموش کرده بودم تا اینکه ....

هفته گذشته بواسطه مسافرتی دسته جمعی با برخی از دوستان به سواحل شمالی کشور رفتبم . در ویلایی کذایی ، و پس از صرف غذا مباحث زیادی از بحث اقتصاد تا سیاست و خواننده های لس آنجلسی و غائله پالیزدار و هدفمند نمودن یارانه ها و انتخابات زیمبابوه و بحران لبنان و ... گرفته تا لباس و پوشاک و خوراک و ... مطرح شد . در این میان یک بار دیگر مبحث « آروغ های روشنفکری » برای من تداعی شد و آن زمانی بود که برخی از دوستان در مسائلی که به هیچ عنوان در تخصص آنها نبود و کمترین اطلاعاتی در مورد آن نداشتند به اظهار نظرهای آنچنانی پرداخته و داد سخن می دادند ؛ ( در مورد آروغ های روشنفکری من باید عرض کنم که اظهار نظرهایم کاملا با رشته ، شغل و تخصصم مناسبت داشت ) . گویی که سالهاست در آن عرصه تحقیق و پژوهش و کنکاش و کاوش نموده باشند . جالب تر آنکه در این رهگذر دیگرانی را که به وسع خود تلاشی نموده و گامی پیموده بودند مورد تمسخر و تخریب و تخطئه قرار می دادند . اینجا بود که یاد خاطره « آروغ های روشنفکری » افتادم و فهمیدم که انصافا در برخی از موارد و در باره برخی از افراد این اصطلاح ، دقیق ترین اصطلاحی است که می تواند گویای حال و وضعیت شان باشد .

به هر حال امروزه یقین دارم که آروغ های روشنفکری یکی از مشکلات عدید جامعه ما و فرهنگ ما و اخلاق و عادات ما ایرانی هاست . در این تردیدی ندارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:13  توسط م . آزاد  | 

- چرا گذاشتی برن ؟

- آخه گفتن خواهر برادرن ؟

- خواهر برادرن ؟ اونا اصلا به هم شبیه نبودن . مگه میشه خواهر برادر باشن ؟ نباید می ذاشتی برن .

- آخه حجاب دختره خوب بود . پسره هم که  مشکلی نداشت . مگه قرار نیست که ما فقط به نوع پوشش تذکر بدیم .

- درسته .ولی جرم مشهود رو که نمیشه بی خیال بود .

- جرم مشهود ؟ اونا فقط داشتن راه می رفتن . دست تو دست هم داشتن که جرم نیست .

- حالا هر چی من با تو بحث کنم فایده نداره .... ولی نباید می ذاشتی برن ....

................................

این گفتگوی بین دو نفر از مامورین شریف نیروی انتظامی بود که روبروی در اصلی پاساژ تیراژه در حال ارشاد خلق الله و وظیفه شرعی ، دینی و انقلابی « امر به معروف و نهی از منکر » و طرح « امنیت اجتماعی » ( راستی مرحله چندم این طرح هستیم ) بودند . شک ندارم ، عن قریب ماموری که بر خلاف قرائت رسمی و حکومتی از امنیت اجتماعی ، تا حدود زیادی منطقی تر رفتار کرده بود چپقش چاق شده و در نتیجه گزارشی ( بخوانید زیر آب زنی ) که همکارش برایش رد خواهد کرد گوشمالی شدیدی خواهد خورد . یا شب و روز برایش شیفت می گذارند و یا به یک نقطه بد آب و هوا تبعیدش می کنند تا آدم شده و یاد بگیرد که امر امر برادر سردار رادان است و لا غیر .

اما صرف نظر از این موضوع آنچه در اثنای همین مکالمه کوتاه مشخص می شود تعریف پرسنل ناجا از « جرم »  و « جرم مشهود » است . مادامی که نگرش هایی از این دست بر پلیس حاکم باشد انتظار برچیده شدن طرح های ناکاآمد و غیر کارشناسی همچون طرح امنیت اجتماعی ، انتظار نابجایی خواهد بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:29  توسط م . آزاد  | 

ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم
شور و عشق در سینه داشتیم و
پیش از انکه عاشق شویم
سینه بر خاک سوده
مردیم.
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینه سرخانی خنیا گر بودیم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار
و نه بر شاخسار
که در بازار
پیش از آنکه آوازه خوان شویم
بر شاخه ای تکیده از تکیه گاه خویش
جان وا سپردیم.
به خاطر دارم پیامشان را،
سرنوشتشان را ،
آری...
و همیشه در گذ رگاه خاطرم در گذر است
آواز های صامت سینه سرخان سینه بر سیخ
و تجسد آرزو های بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان
شاید پیش از آنکه شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم.
آمین...

************شعر از عزت ابراهیم نژاد شهید کوی دانشگاه *************

.........................

هجدهم تیر ماه نزدیک است . باز هم خاطره برخورد و سرکوب خشن با دانشجویان و اشغال خوابگاهشان ، باز هم یاد و خاطره عزت ابرایهم نژاد و دیگران ، باز هم یاد دادگاه فرمایشی و ماست مالی کردن قضایا ، باز هم یاد لرزیدن آنکه خود را نایب خدا بر زمین می داند ، باز هم تبرئه عامل اصلی جنایات کوی دانشگاه و باز هم مدعی شدن حضرتش ، باز هم یاد لباس شخصی هایی که بیشترشان خواهر ، برادر و یا دوست خود ما بودند و هستند اما چون بیگانگان با رفتار کردند و می کنند ، باز هم یاد آن « ریش تراش کذایی » ، باز هم یاد اروجعلی ، سرباز بیچاره ای که به جرم دزدیدن همان « ریش تراش » کذایی ، آبرویش رفت ، باز هم یاد دانشجویی که چشمش تخلیه شد ، باز هم یاد انداختن دانشجویان از طبقات خوابگاه با ذکر مقدس یا حسین و یا زهرا ، باز هم یاد شعبان جعفری های بسیجی ، باز هم اکبر و منوچهر محمدی ، باز هم یاد احمد باطبی و البته به سلامتی رهایی اخیرش ، باز هم استعفای شجاعانه مصطفی معین وزیر علوم وقت ، باز هم .... همه و همه در ذهنم آوار می شود .

18 تیر 78 باید روز دانشجو باشد نه شانزدهم آذر 32 . در آن سال دانشجویان به مبارزه با استبداد سیاسی برخاستند و شهید شدند و در این سال دانشجویان هم با استبداد سیاسی مخالفت کردند و هم به جنگ استبداد دینی رفتند . استبداد سیاسی قتل عامشان کرد و استبداد دینی این قتل عام را توجیه شرعی و به اصطلاح غسل تعمید داد .

شما را فراموش نخواهم کرد ؛ حتی اگر زبان بریده به کنجی نشسته باشم صم و بکم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:10  توسط م . آزاد  | 

« این جونور درس بخون نیست . تنبل و مفتخوره . عرضه هیچ کاری هم نداره . بهتر توی نظام ثبت نامش کنی تا هم  آدم بشه و هم وبال گردن دولت بشه ... » . این سخنی بود که بارها از زبان پیران سرد و گرم چشیده و دنیا دیده شنیدم وقتی که با بچه های کندذهن و نا اهل مواجه می شدند .

 

.......................................................

اول :

تابستان سال 69 است . تابستانی که در پایان سال تحصیلی سوم راهنمایی رسیده بود فصل جدایی از برخی از دوستان و همکلاسی هایمان بود . دوستانی که از لحاظ درسی و یا میانگین هوش لازم برای ادامه تحصیل ، در وضعیت مطلوبی به سر نمی بردند و به سختی موفق به گرفتن مدرک سوم راهنمایی « سیکل » می شدند در این تابستان بر خلاف ما که تلاش می کردیم دلی از عزا درآورده و حسابی تفریح کنیم و در نهایت با انتخاب رشته وارد دبیرستان شویم ، روانه دفاتر پذیرش و استخدام نیروهای نظامی و انتظامی می شدند و به عنوان « درجه دار » جذب نیروهای نظامی می شدند .

دوران دبیرستان ما همزمان می شد با دوران آموزش آنها ، ما دیپلم گرفتیم و آسمان جل راهی خدمت و یا دانشگاه می شدیم درحالی که آنها با استفاده از امکانات دولتی ، سر و وضعی به هم زده و خانه و زندگی تشکیل داده بودند . زن و بچه و گرفتاری ها و دلمشغولی ها و البته حقوق و مزایا و ...

این چنین بود که سرنوشت ما از هم جدا می شد . ما دانشجو شدیم و آرمانخواه و آزادی خواه و اصلاح طلب و سکولار و مذهبی و ... و آنها بخشی از نیروی اجبار و اقتدار و تهدید حاکمیت شدند . ما فریاد می زدیم و آ«ها درست برعکس ما وظیفه داشتند فریادها را خاموش کنند . ما سوال داشتیم و سوال می پرسیدیم و دوستان سابق ما که روزگاری با هم داشتیم همچون غریبه ها ، هیچ سوالی را بر نمی تابیدند . دوستان گذشته بنا به جبر و تقدیر و یا کمی هم با میل و اختیار دشمنان امروزی شدند و دیگر آبشان به یک جو نرفت و به هیچ صراطی هم مستقیم نشدند ...

دوم :

تابستان سال 79 است و چند روزی از سالگرد کوی دانشگاه گذشته است . در سایه دیواری در روستایمان با جمعی از دوستان سابق که در آن زمان هر یک پیشه ای را بر گزیده و شغلی را به دست گرفته بودند نشسته ایم . یک نفر از جمع ما که از همان دوستانی بود که جذب نیروی انتظامی شده بود با افتخار از ضرب و شتم دانشجویان صحبت می کند . او با لبخندی تا بناگوش از دانشجویان دختر و پسری صحبت می کند که توسط شخص شخیصش با باتوم مورد نوازش قرار گرفته اند . معتقد است که دانشجویان گروهی مفتخور هستند که خوشی زیر دلشان زده است . یا  داخل خوابگاه خورده اند و خوابیده اند و یا در سر کلاس با دوست دخترانشان به لاس زدن مشغول اند  و از روی بیکاری به نق زدن پرداخته  و انتظار دارند که همه چیز هم بر وفق مرادشان باشد .

او البته دل خوشی از حاکمیت هم ندارد . سیگار می کشد . مشروب می خورد و ریش خود را از ته می تراشد . ( هر چند فی نفسه هیچکدام از این کارها مذموم نیست اما واقعیت این است که خلاف قرائت رسمی از دین است ) . به مقامات هم گاه گاهی فحش هایی حواله می دهد . معتقد است که وقتی او در پادگان روزگار را به سختی گذرانده و شب ها گرسنه بوده و ماه به ماه رنگ جنس مخالف را به خود ندیده است دیگران درس خوانده و دانشجو شده اند و بدون اینکه هیچکدام از سختی هایی را که او دیده است درک کرده باشند .

هر چه تلاش می کنم تا ذهنش را روشن کنم کمتر به نتیجه می رسم . نمی خواهد بپذیرد که اختلاف هوش او و دیگران باعث شده که سبک و سیاق زندگی شان با هم متفاوت باشد . نمی پذیرد که با ضرب زور مدرک سیکل خود را گرفته و خود را به سیستم دولت قالب نموده است . نمی خواهد که نظر خودش را در مورد دانشجو عوض کند . او گرم صحبت است و حرف خودش را می زند و من باور نمی کنم که این همان دوست مهربان من است که با هم بزرگ شده ایم . او دیگر برای من یک غریبه است . حرفش را نمی فهمم و حرفم را نمی فهمد . ادبیات مشترکی نداریم . اگر به واسطه سابقه گذشته دوستی مان نباشد شاید دست به یقه هم می شدیم .

سوم :

تابستان سال 87 است . از طریق ایمیل ، کلیپی کوتاه که به نظر می رسد مربوط به طرح اخیر به اصطلاح امنیت اجتماعی است به دستم می رسد . دو نفر که یونیفورم نظامی بر تن دارند جوانی را که ریش مدل دار ( شبیه به پروفسوری ) و موهایی بلند دارد بر روی صندلی نشانده و با سیلی می نوازند . در ادامه ، موهای او را روی میله آهنی قرار داده و با سنگ به قطع کردن آنها مشغول می شوند . کار به جایی می رسد که موهای او را با فندک می سوزانند و این درحالی است که باز هم به او سیلی می زنند . از تعجب دهانم باز مانده است . آیا این پلیسی است که می خواهد برای ما امنیت را به ارمغان بیاورد ؟ اصلا پلیس بودنشان به درک . مگر می شود یک انسان با همنوع خود چنین سبعانه رفتار کند ؟ حالم بد می شود و از انسان بودن خودم بدم می آید .

چهارم :

تابستان نیست . تمام طول سال چنین است . اکثریت نیروی پلیس در ایران فاقد محبوبیت است . بیشتر از آن که موجب آرامش شود مایه از بین رفتن آرامش و باعث تشویش اذهان است . خشن است . با منطق میانه ای ندارد . مطالعه نمی کند . خود با باندهای مختلف همدست است . دارای فساد مالی است . فساد شخصیتی اش اظهر من الشمس است . اگر زنی و یا دختری یک شب در کلانتری بماند محال است عفتش لکه دار نشود . رشوه می گیرد . پارتی بازی می کند . قانون را سلیقه ای اجرا می کند . حرف زور می زند . جوانان را درک نمی کند . روانشناسی را به سخره می گیرد . کوتاه ترین راه را طی می کند که همان بازداشت است و کتک و اعتراف گرفتن . ریشه ای برخورد نمی کند . خود را قانون می داند و قانون را در خدمت خود می داند . حرف حساب سرش نمی شود . شلخته است . ورزیده نیست . ظاهرش چندش آور است . رنگ لباسش با بی سلیقگی تمام انتخاب شده است . با تئو.ری توطئه به همه چیز نگاه می کند . چرا ؟ ...

پاسخ همه آن چیزی است که در این تابستان ها گذشته است . او از روی ناچاری و نه از روی علاقه پلیس شده است . درسخوان نبوده و  مغزش کشش در خواندن نداشته است . آن چه آموخته است نه بر مبنای اصول علمی که بر طبق روش های سنتی و غیر علمی بوده است . از آخرین دستاوردهای علوم نظامی و قضایی بی اطلاع بده است . قرائت رسمی از جامعه همیشه به او تلقین می شده است . پلیسش کرده اند تا آدمش کنند و همین او را کینه توزانه بارآورده است . فارغ التحصیلان دانشگاه که به پلیس شدن گرایش و علاقه دارند جذب پلیس نمی شوند . چون می فهمند و آنها فهمیدن را برای پلیس مفید نمی دانند .

از پلیس می ترسیم و این ترس هم از بین نخواهد رفت مگر اینکه کارخانه های تولید نیروی پلیس از نو بازسازی شوند . به ما حق بدهید که به شما اطمینان نداریم . حق بدهید .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:49  توسط م . آزاد  | 

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- و ندر نهان سرشک همی‌باری

از بهر آنکه چون برم نامش ------- ترسم که اشک زدیدگان فرو باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- زاری مکن که نشنود او زاری
شو ، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی و سالاری

............................

اول :

رودکی پدر شعر فارسی ، در این شعر که برای امیر نصر سامانی سروده است او را که در غم از دست دادن پدرش سوگوار بوده به زیبایی نصیحت می کند . او ضمن اعتراف به اینکه اینگونه سوگوار بودن ، سزاوار است با دیدگاهی عقلگرا و واقع گرا نکاتی را به وی گوشزد می کند که نشان دهنده پذیرش واقعیتی به نام مرگ از یک سو و واقعیتی به نام زندگی و ادامه آن از سوی دیگر است . هر چند مرگ نزدیکان ، سخت ، جانفرسا و دهشتناک است ؛ اما بنا بر توصیه رودکی در مواجهه با این اتفاق ، باید باز هم به زندگی پناه برده و از آن طریق این واقعیت دشوار را قابل تحمل تر نمود . این دیدگاه در تعارض کامل با دیگر شاعرانی است که در سوگ عزیزان شعرها سروده و سخن ها گفته و توصیه به غم و غصه جاودانی می کنند . گویی که شخص فقید ناظر بر حیات ماست و شادی احتمالی ما ، او را ناراحت و غم و غصه همیشگی مان او را راضی و خشنود می کند .

دوم :

در روستای ما و سالها پیش در زمان حیات پدربزرگم ، یک نفر از اهالی روستا فوت می کند . زن و فرزندش و بازماندگانش سوگوار شده و در ماتمش عزادارند . در همسایگی این خانواده سوگوار فردی زندگی می کند مطرب ، که از راه ساز و آواز شاد و طرب گونه در مراسمات روزگار می گذراند . وی ناچار بوده است که هر روز در منزل خود تمرین موسیقی نماید . این مطرب قصه ما به احترام خانواده سوگوار همسایه ، چند روزی دست از موسیقی کشیده و سکوت پیشه می کند . در نهایت چون می بیند که عزاداری همسایه اش بیش از حد به طول انجامیده و تاثیر منفی اش بر زندگی وی بیشتر شده است به ناچار در پستوی خانه خود به آرامی شروع به نواختن می کند . غافل از اینکه صدای ساز ( سرنا ) او به گوش بازماندگان متوفی رسیده و موجب رنجش آنان شده است . همسر متوفی در حالی که در حیاط خانه خود بوده با صدای بلند کسانی ( بخوانید مطرب مفلوک ) را که ملاحظه حال دیگران را نمی کنند نفزین می کند . مطرب بخت برگشته هم به کوچه آمده و ساز ( سرنا ) خود را شکسته و با صدای بلند می گوید : « حالا همگی منتظر زنده شدن و بازگشت آن مرحوم می مانیم .... » . در حالی که واقعیت این است آنکه می رود ( می میرد ) به ابدیت پیوسته و شادی و خوشحالی و یا غم و ناراحتی ما را پس از خود نه می بیند ، نه حس می کند و نه سر سوزنی به حالش تأثیر دارد .

سوم :

سوگواری در کشور ما از حد طبیعی و نرمال خود گذشته و به وادی افراط کشیده شده است . خاطرم می آید بچه که بودم ( هنوز هم هستم . چه دوران بچگی طولانیی ) خوب به خاطر دارم که زنان در فوت نزدیکان خود گیسوان بلند خود را از بنا گوش بریده و با ناخن صورت خود را می خراشیدند و تا مدتهای مدید ، زخم مذکور بر چهره شان خودنمایی می کرد . مردان نیز ضمن پوشیدن پیراهن سیاه ، از اصلاح صورت خودداری نموده و بعضا تا زمان زیادی بر روی شانه های لباس خود و یا احیانا کلاه خود ، گل می مالیدند و این گل مالی نشان غم و اندوه فراوان بود . حتی در زمان فوت بستگان نزدیک و مخصوصا بستگان ذکور ، بسیاری از مردان از نزدیکی با زنان خود ( مقاربت و روابط جنسی ) خودداری نموده و بعضا تا یک سال ( تا زمان سالگرد فوت مرحوم )  لذت جنسی را بر خود حرام می نمودند . رادیو و تلویزیون قربانی های بعدی ، تدابیر زمان سوگواری بودند . به محض شنیدن خبر فوت کسی حتی اگر مربوط به اقوامی در شهر و یا روستای دیگری بود فورا رادیو و تلویزیون خاموش و به پستو ها  رانده می شدند . همه این ها به این دلیل بود که شاید تلویزیون و یا رادیو موسیقی شادی پخش نماید و فضای غم و غصه را زایل نماید . ماجرا تا زمانی ادامه می یافت که بستگان و بازماندگان متوفی ، بعد از مراسم چهلم ، به خانه اقوام رفته و تلویزیون و رادیوها را روشن نموده و اجازه برگزاری مراسمات عروسی به تعویق افتاده را صادر می کردند . 

اینها همه چیزی جز افراط در غم و غصه نیست و البته بسیاری از آن نتیجه رسوخ فرهنگ عربی – اسلامی در فرهنگ اصیل ایرانی است . فرهنگ ایران باستان و یا حتی فرهنگ دینی زرتشتی ، سرشار از مراسم جشن و شادی است . ایرانیان مردمانی شاد بودند که به بهانه های مختلف شادی نموده و جشن برگزار می کردند . حتی در مورد فوت عزیزان خود نیز ضمن احترام به آنان ، سوگواری های خود را نیز در کمال ادب و آداب به جای می آوردند . اما عصبیت عربی فضا را کاملا دگرگون نموده است .

چهارم :

امروزه نیز هر چند آن سختگیری های گذشته تا حدود زیادی تغییر کرده است اما « تظاهر » جای آن را گرفته است . تظاهر به غم و غصه و بی تابی و بی قراری از مرگ عزیزان ، سر مطلع بسیاری از عزاداری های امروزی است . مسجد آن چنانی و دسته گل کذایی و قبر دو طبقه و یا اختصاصی و پوشیدن لباس های مشکی گران قیمت و پذیرایی در فلان هتل و سفارش انواع غذا و  آگهی های تسلیت در صفحات آغازین جریاد و ... همه و همه بر این تظاهر افزوده است . عروسی را به خاطر دارم که درست تا لحظه مرگ مادر شوهر خود با او رابطه ای به سان « تام و جری » داشت ولی با مرگ مادر شوهر و در هنگام عزادری ، عروس مربوطه از شدت غم و غصه هر چند دقیقه یک بار بیهوش می شد و ضجه های ساختگی اش گوش فلک را می نواخت ... هنگامی که ظریفی از او پرسید که این فیلم ه و تظاهر و بازیگری بیش از حد ساختگی است با لبخندی کار خود را نوعی آبرو داری و رهانیدن خود از زیر فشار  اقوام نامید . نمی خواهم بگویم که همه عزاداری ها از این سنخ است اما واقعیت این است که عزاداری های ما وضع بغرنجی به خود گرفته و کم کم غیر قابل تحمل می شود .

پنجم :

در جامعه ما مبحث « وفاداری » به نوع بسیار گمراه کننده ای با « سوگواری » پیوند خورده است . چنین به نظر می رسد که اگر پس از مرگ عزیزی ، به حالت عادی زندگی برگردیم و بار دیگر شادی نموده و به استقبال لذت های طبیعی زندگی برویم به نوعی دچار « بی وفایی » شده و « رفتگان » را از خاطر برده ایم . فشار اطرافیان ، توقعات آنها و چنین نگرشی به مقوله زندگی پس از مرگ عزیزان بازگشت به زندگی طبیعی را با دشواری همراه نموده است . این موضوع سبب شده است که افراد از ترس برچسب بی خیالی و بی وفایی از سوی اطرافیان و جامعه و یا تحت تاثیر نوع نگرش ذهنی خود که در نتیجه تاثیر محیط پیرامون ایجاد می شود همیشه از نوعی « احساس گناه » رنج برده و از بازگشت به زندگی عادی خودداری نمایند . این احساس گناه در نتیجه این پندار دینی و البته بی بنیان است که معتقد است مرگ پایان همه چیز نیست و روح مردگان ، کماکان شاهد و ناظر رفتار بازماندگان است . در حالی که واقعیت این است که حتی اگر به فرض ، روح پس از تلاشی جسم کماکان زندگی را ادامه دهد این ادامه دادن صرفا در جهان دیگر است و  ماجراهای این جهان ( دنیا ) از دید وی پنهان است . احساس قرار داشتن در زیر دیدگان بصیر روح توهمی است که چرخ زندگی را در سنگلاخ تردید زمینگیر می کند .

ششم :

واقعیت همان چیزی است که در اینجا اتفاق می افتد . فردا اتفاقی است که احتمالش بر حتمیتش چیرگی دارد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:44  توسط م . آزاد  | 

 

وقتی دختری حدودا 5 ساله را دیدم که لب های کوچک خود را با ماتیک قرمز به شکلی مشمئز کننده رنگ آمیزی کرده بود و به خاطر تمام شدن لاک ناخنش ، با گریه از مادر خود لاک جدید می خواست به عمق فاجعه پی بردم ...

........................................................................

تردیدی نیست که استفاده از لوازم آرایشی ، عمری به بلندای خلقت انسان دارد . از همان زمانی که انسان اولیه با استفاده از امکانات موجود در طبیعت به آرایش خود پرداخت و گل ها و گیاهان را به خود آویزان کرد و از رنگ های طبیعی و یا حتی از خون پرندگان برای ایجاد نقش و نگارهایی بر روی پوست خود استفاده کرد تا امروزه که غول ها و امپراتوری های بزرگ جهانی « صنعت » عظیم تولید و فروش لوازم آرایشی  ، بخش زیادی از اقتصاد جهان را در ید با کفایت خود دارند ، آرایش و لوازم آن گام به گام حیات بشری به پیش آمده و رشد و رونق چشمگیری داشته است .

حقیر البته به سبک و سیاق آقای رئیس جمهور به دنبال یافتن « دست ها » و « مافیای » ( به تعبیر ایشان ، شمافیا) لوازم آرایشی نیست . آنچه که ذهن نگارنده را به این موضوع معطوف نموده است تنها و تنها نگرانی از میزان استفاده از اینگونه تولیدات مصرفی در جامعه ایران است ؛ به نحوی که به جرأت می توان مدعی شد که امروزه میزان استفاده از این اقلام در بیرون منزل و در سطح اجتماع آن چنان گسترش یافته است که حتی دخترکان نوجوان مقطع راهنمایی هم در استفاده از آن ولو به صورت ملایم و کمرنگ کمترین تردیدی به خود راه نمی دهند .

امروزه کمتر چهره ای را در کوچه و خیابان پیدا می کنید که لایه ای از انواع کرم ها و لوسیون ها و رنگ ها و لعاب ها بر خود نداشته باشد . از نوجوان چهارده ساله تا پیرزنان رو به موت و بعضا « از دست عزرائیل گریخته » همگی در ماراتنی شرکت کرده اند که نتیجه نهایی آن استفاده بیشتر و بیشتر از این معجون های مختلف است . همین امر موجب شده است که ایران به عنوان یکی از رکوردداران عرصه مصرف لوازم آرایشی باشد و گوی سبقت را از دیگر کشورهای منطقه و بلکه جهان برباید . طرفه آنکه آمار استفاده از لوازم آرایشی و آن هم از نوع نه چندان مرغوبش در ایران و برخی دیگر از کشورهای توسعه نیافته در مقایسه با کشورهایی که خود حتی از تولید کنندگان لوازم آرایشی هستند به شدت افزون تر است .

نمی خواهم بر این واقعیت مهم ، قلم انکار بکشم که یکی از دلایل مهم و قابل توجه در گسترش استفاده از اقلام مصرفی آرایشی در ایران ، فرهنگ اسلامی و دینی ایرانیان است که با تاکیدی که بر پوشش و پوشیدن بدن زنان دارد شرایطی به وجود می آورد که زنان و دختران که بنا بر طبیعت خود ، کششی غریزی به نشان دادن زیبایی های خود دارند ناچارند که با توسل و تمسک به لوازم آرایشی در صدد جذب جنس مخالف و کسب توجه آن داشته باشند . زنان مسلمان که بنا به تعلیمات و آموزه های دینی خود از نشان دادن بسیاری از زیبایی های خود منع شده اند به ناچار به سراغ چهره خود یعنی تنها عضوی از بدن خود می روند که تا حدود زیادی از محدودیت های شرعی مصون مانده و کماکان اختیارش در دست خودشان است . به همین دلیل است که انواع و اقسام نگارگری و هنرمندی بر روی چهره زنان نمایان شده و همچون « بوم نقاشی » جولانگاه رنگ ها و هنرنمایی ها می شود .

بحث استفاده از جواهرات وزیورآلات ، نمونه ای گویا از محدودیت های زنان ایرانی و « نوآوری » های آنها در رهایی از این محدودیت هاست . به عنوان مثال در غرب و یا جوامعی که محدودیت خاصی بر پوشش زنان اعمال نمی شود « گردنبند » و سایر جواهراتی که بر گردن و سینه آویزان می شود محبوبیت بالایی داشته و از سوی زنان به وفور مورد استفاده قرار می گیرد . این در حالی است که زنان ایرانی و مسلمان که بنا بر آموزه های دینی نمی توانند گردنبند و جواهرات آویزان بر سر و سینه خود  را به نمایش بگذارند به ناچار به سوی استفاده از انگشتر ، النگو ، دستبند و ... می روند که قابلیت نمایش داشته و کمتر مورد نکوهش شرعی قرار دارند .

در غرب آرایش و استفاده افراط گونه از لوازم آرایش یا مختص زنان میانسال و یا سالخورده ای است که تلاش می کنند بخشی از جوانی از دست رفته خود را بازیافته ، یا مخصوص کسانی است که به دلیل وقوع حوادثی ، زیبایی شان مورد خدشه واقع شده و یا در نهایت مخصوص زنان « روسپی » است که با آرایش های غلیظ ، مهیج و س .ک. سی در تلاشند تا مشتری کالاهای عرضه شده خود را پیدا نمایند . در مواردی غیر از این ، استفاده معتدل از لوازم آرایشی تنها برای زدودن خستگی کار روزانه و یا تنوع در مهمانی های شبانه است و جز این حالت دیگری متصور نیست . پر واضح است که در همه این موارد ، نوجوانان و یا دختران جوان ، ترجیح می دهند که همچنان زیبایی طبیعی و شادابی و سرزندگی جوانی را بر چهره داشته و آراستن خود  را با روش های مصنوعی که در نهایت زیبایی طبیعی آنها را زایل می کند نمی پذیرند .

استفاده از لوازم آرایشی در جامعه ایرانی که به سرعت رو به گسترش دارد  به صورت نوعی « بیماری اجتماعی » درآمده است که نه تنها سلامت اجتماع را به خطر انداخته است بلکه هزینه های گزاف اقتصادی را بر جامعه تحمیل نموده و بسیاری از ثروت های کشور را به جیب عمیق تولیدکنندگان آن سرازیر نموده و می نماید . آنچه در این میان عجیب می نماید « رقابتی » است که در این « بیماری » وجود دارد و افراد در کورس « هر چه بیمار تر شدن » به رقابت پرداخته اند و آنچه عجیب تر است رقابت دختران نوجوانی است که در این میان گوی سبقت را از زنان جوان و میانسال و سالخورده ربوده و در کیف خود کلکسیونی از لوازم گوناگون آرایشی دارند .

نکته پایانی این مقال این است که صرف نظر از میزان استفاده از لوازم آرایش ، کیفیت نامرغوب آن ، موضوع مهم و قابل توجهی است که در بلند مدت و حتی در کوتاه مدت سلامت زنان و دختران را به خطر انداخته و چه بسا آسیب های روانی را بر آنان وارد نماید . واقعا از رژ لبی که دانه ای 150 تومان توسط دستفروشان کنار خیابان ارائه می شود انتظار چه معجزه ای می رود که زنان و دختران اینگونه بر بساط آنها ، خم شده و آنها را زیر و رو می کنند ؟ حقیر به چشم خود رژلب های کوچکی را دیده ام که در بسته دوازده تایی از قرار هر بسته هزار تومان به حراج گذاشته شده و کسانی را در حال خرید این بسته ها دیده ام که حداقل پانصدهزار تومان لباس و کفش بر تن و پا دارند .

معتقدم که جنبش برابری خواه زنان ایران و سایر جنبش های فمینیستی که برابری حقوقی و اجتماعی زنان را در برنامه های خود قرار داده اند باید بخشی از برنامه های خود را معطوف سلامت جسمی و روانی زنان نموده و در این رهگذر در مورد لوازم آرایشی و استفاده از آن به فرهنگ سازی مشغول شوند . این مهم البته مشروط به این نکته است که حضرات خود در کیف و جیب خود از چنین لوازمی به تعداد کثیر و برای روز مبادا ذخیره و انبار ننموده باشند . / و من الله التوفیق .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:9  توسط م . آزاد  | 

در خلاف آمد عادت *بطلب کام که من         کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

..................................................................

 

به یک تناقض رسیده بودم . می خواستم که تا زمان حل شدن این تناقض ، مطلب جدیدی ننویسم . خوشبختانه ساعاتی رفتن به غار تنهایی و در ادامه ، یک گفتگوی صریح ، صادقانه و مبتنی بر اصول عقلانی و اخلاقی ، همه چیز را سر و سامان داد . اینکه انسان گمان کند که بین تئوری های ذهنی و روش های عملی اش پارادوکسی وجود دارد خیلی نگران کننده است . انسان احساس ذره ای غبار را دارد که سرگردان است و به هیچ جایی متصل نیست .

« گفتگو معجزه می کند » . این جمله ای است که همیشه به دوستانم توصیه کرده ام و طی این دو سه روز گذشته به چشم خود معجزه گفتگو را دیده ام .

*خلاف آمد عادت : پارادوکس- تناقض

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:25  توسط م . آزاد  |