تبليغاتX
دن کیشوت - قول داده بودم ... هر چند شاید رنجیده خاطر شوی

دن کیشوت

طعم گس شخصیت من

قول داده بودم ... هر چند شاید رنجیده خاطر شوی

ای آنکه غمگنی و سزاواری ----- و ندر نهان سرشک همی‌باری

از بهر آنکه چون برم نامش ------- ترسم که اشک زدیدگان فرو باری
رفت آنکه رفت و آمد آنکه آمد----- بود آنچه بود، خیره چه غم داری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟----- گیتی‌ست، کی پذیرد همواری؟
مستی نکن که او نشنود مستی ----- زاری مکن که نشنود او زاری
شو ، تا قیـامت آیـد زاری کن! ----- کی رفته را به زاری باز آری؟
آزار بیـش بیـنی زیـن گردون ----- گر تو به هر بهانه بیـازاری
گوئی گماشته است بلائی او ----- بر هر که تو بر او دل بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی ----- بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی ترسم ----- بر خویشتن ظفر ندهی باری
اندر بلای سخت پدیـد آید ----- فضل و بزرگمردی و سالاری

............................

اول :

رودکی پدر شعر فارسی ، در این شعر که برای امیر نصر سامانی سروده است او را که در غم از دست دادن پدرش سوگوار بوده به زیبایی نصیحت می کند . او ضمن اعتراف به اینکه اینگونه سوگوار بودن ، سزاوار است با دیدگاهی عقلگرا و واقع گرا نکاتی را به وی گوشزد می کند که نشان دهنده پذیرش واقعیتی به نام مرگ از یک سو و واقعیتی به نام زندگی و ادامه آن از سوی دیگر است . هر چند مرگ نزدیکان ، سخت ، جانفرسا و دهشتناک است ؛ اما بنا بر توصیه رودکی در مواجهه با این اتفاق ، باید باز هم به زندگی پناه برده و از آن طریق این واقعیت دشوار را قابل تحمل تر نمود . این دیدگاه در تعارض کامل با دیگر شاعرانی است که در سوگ عزیزان شعرها سروده و سخن ها گفته و توصیه به غم و غصه جاودانی می کنند . گویی که شخص فقید ناظر بر حیات ماست و شادی احتمالی ما ، او را ناراحت و غم و غصه همیشگی مان او را راضی و خشنود می کند .

دوم :

در روستای ما و سالها پیش در زمان حیات پدربزرگم ، یک نفر از اهالی روستا فوت می کند . زن و فرزندش و بازماندگانش سوگوار شده و در ماتمش عزادارند . در همسایگی این خانواده سوگوار فردی زندگی می کند مطرب ، که از راه ساز و آواز شاد و طرب گونه در مراسمات روزگار می گذراند . وی ناچار بوده است که هر روز در منزل خود تمرین موسیقی نماید . این مطرب قصه ما به احترام خانواده سوگوار همسایه ، چند روزی دست از موسیقی کشیده و سکوت پیشه می کند . در نهایت چون می بیند که عزاداری همسایه اش بیش از حد به طول انجامیده و تاثیر منفی اش بر زندگی وی بیشتر شده است به ناچار در پستوی خانه خود به آرامی شروع به نواختن می کند . غافل از اینکه صدای ساز ( سرنا ) او به گوش بازماندگان متوفی رسیده و موجب رنجش آنان شده است . همسر متوفی در حالی که در حیاط خانه خود بوده با صدای بلند کسانی ( بخوانید مطرب مفلوک ) را که ملاحظه حال دیگران را نمی کنند نفزین می کند . مطرب بخت برگشته هم به کوچه آمده و ساز ( سرنا ) خود را شکسته و با صدای بلند می گوید : « حالا همگی منتظر زنده شدن و بازگشت آن مرحوم می مانیم .... » . در حالی که واقعیت این است آنکه می رود ( می میرد ) به ابدیت پیوسته و شادی و خوشحالی و یا غم و ناراحتی ما را پس از خود نه می بیند ، نه حس می کند و نه سر سوزنی به حالش تأثیر دارد .

سوم :

سوگواری در کشور ما از حد طبیعی و نرمال خود گذشته و به وادی افراط کشیده شده است . خاطرم می آید بچه که بودم ( هنوز هم هستم . چه دوران بچگی طولانیی ) خوب به خاطر دارم که زنان در فوت نزدیکان خود گیسوان بلند خود را از بنا گوش بریده و با ناخن صورت خود را می خراشیدند و تا مدتهای مدید ، زخم مذکور بر چهره شان خودنمایی می کرد . مردان نیز ضمن پوشیدن پیراهن سیاه ، از اصلاح صورت خودداری نموده و بعضا تا زمان زیادی بر روی شانه های لباس خود و یا احیانا کلاه خود ، گل می مالیدند و این گل مالی نشان غم و اندوه فراوان بود . حتی در زمان فوت بستگان نزدیک و مخصوصا بستگان ذکور ، بسیاری از مردان از نزدیکی با زنان خود ( مقاربت و روابط جنسی ) خودداری نموده و بعضا تا یک سال ( تا زمان سالگرد فوت مرحوم )  لذت جنسی را بر خود حرام می نمودند . رادیو و تلویزیون قربانی های بعدی ، تدابیر زمان سوگواری بودند . به محض شنیدن خبر فوت کسی حتی اگر مربوط به اقوامی در شهر و یا روستای دیگری بود فورا رادیو و تلویزیون خاموش و به پستو ها  رانده می شدند . همه این ها به این دلیل بود که شاید تلویزیون و یا رادیو موسیقی شادی پخش نماید و فضای غم و غصه را زایل نماید . ماجرا تا زمانی ادامه می یافت که بستگان و بازماندگان متوفی ، بعد از مراسم چهلم ، به خانه اقوام رفته و تلویزیون و رادیوها را روشن نموده و اجازه برگزاری مراسمات عروسی به تعویق افتاده را صادر می کردند . 

اینها همه چیزی جز افراط در غم و غصه نیست و البته بسیاری از آن نتیجه رسوخ فرهنگ عربی – اسلامی در فرهنگ اصیل ایرانی است . فرهنگ ایران باستان و یا حتی فرهنگ دینی زرتشتی ، سرشار از مراسم جشن و شادی است . ایرانیان مردمانی شاد بودند که به بهانه های مختلف شادی نموده و جشن برگزار می کردند . حتی در مورد فوت عزیزان خود نیز ضمن احترام به آنان ، سوگواری های خود را نیز در کمال ادب و آداب به جای می آوردند . اما عصبیت عربی فضا را کاملا دگرگون نموده است .

چهارم :

امروزه نیز هر چند آن سختگیری های گذشته تا حدود زیادی تغییر کرده است اما « تظاهر » جای آن را گرفته است . تظاهر به غم و غصه و بی تابی و بی قراری از مرگ عزیزان ، سر مطلع بسیاری از عزاداری های امروزی است . مسجد آن چنانی و دسته گل کذایی و قبر دو طبقه و یا اختصاصی و پوشیدن لباس های مشکی گران قیمت و پذیرایی در فلان هتل و سفارش انواع غذا و  آگهی های تسلیت در صفحات آغازین جریاد و ... همه و همه بر این تظاهر افزوده است . عروسی را به خاطر دارم که درست تا لحظه مرگ مادر شوهر خود با او رابطه ای به سان « تام و جری » داشت ولی با مرگ مادر شوهر و در هنگام عزادری ، عروس مربوطه از شدت غم و غصه هر چند دقیقه یک بار بیهوش می شد و ضجه های ساختگی اش گوش فلک را می نواخت ... هنگامی که ظریفی از او پرسید که این فیلم ه و تظاهر و بازیگری بیش از حد ساختگی است با لبخندی کار خود را نوعی آبرو داری و رهانیدن خود از زیر فشار  اقوام نامید . نمی خواهم بگویم که همه عزاداری ها از این سنخ است اما واقعیت این است که عزاداری های ما وضع بغرنجی به خود گرفته و کم کم غیر قابل تحمل می شود .

پنجم :

در جامعه ما مبحث « وفاداری » به نوع بسیار گمراه کننده ای با « سوگواری » پیوند خورده است . چنین به نظر می رسد که اگر پس از مرگ عزیزی ، به حالت عادی زندگی برگردیم و بار دیگر شادی نموده و به استقبال لذت های طبیعی زندگی برویم به نوعی دچار « بی وفایی » شده و « رفتگان » را از خاطر برده ایم . فشار اطرافیان ، توقعات آنها و چنین نگرشی به مقوله زندگی پس از مرگ عزیزان بازگشت به زندگی طبیعی را با دشواری همراه نموده است . این موضوع سبب شده است که افراد از ترس برچسب بی خیالی و بی وفایی از سوی اطرافیان و جامعه و یا تحت تاثیر نوع نگرش ذهنی خود که در نتیجه تاثیر محیط پیرامون ایجاد می شود همیشه از نوعی « احساس گناه » رنج برده و از بازگشت به زندگی عادی خودداری نمایند . این احساس گناه در نتیجه این پندار دینی و البته بی بنیان است که معتقد است مرگ پایان همه چیز نیست و روح مردگان ، کماکان شاهد و ناظر رفتار بازماندگان است . در حالی که واقعیت این است که حتی اگر به فرض ، روح پس از تلاشی جسم کماکان زندگی را ادامه دهد این ادامه دادن صرفا در جهان دیگر است و  ماجراهای این جهان ( دنیا ) از دید وی پنهان است . احساس قرار داشتن در زیر دیدگان بصیر روح توهمی است که چرخ زندگی را در سنگلاخ تردید زمینگیر می کند .

ششم :

واقعیت همان چیزی است که در اینجا اتفاق می افتد . فردا اتفاقی است که احتمالش بر حتمیتش چیرگی دارد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:44  توسط دن کیشوت   |