تبليغاتX
دن کیشوت - به ما حق بدهید که به شما اطمینان نداریم ...

دن کیشوت

طعم گس شخصیت من

به ما حق بدهید که به شما اطمینان نداریم ...

« این جونور درس بخون نیست . تنبل و مفتخوره . عرضه هیچ کاری هم نداره . بهتر توی نظام ثبت نامش کنی تا هم  آدم بشه و هم وبال گردن دولت بشه ... » . این سخنی بود که بارها از زبان پیران سرد و گرم چشیده و دنیا دیده شنیدم وقتی که با بچه های کندذهن و نا اهل مواجه می شدند .

 

.......................................................

اول :

تابستان سال 69 است . تابستانی که در پایان سال تحصیلی سوم راهنمایی رسیده بود فصل جدایی از برخی از دوستان و همکلاسی هایمان بود . دوستانی که از لحاظ درسی و یا میانگین هوش لازم برای ادامه تحصیل ، در وضعیت مطلوبی به سر نمی بردند و به سختی موفق به گرفتن مدرک سوم راهنمایی « سیکل » می شدند در این تابستان بر خلاف ما که تلاش می کردیم دلی از عزا درآورده و حسابی تفریح کنیم و در نهایت با انتخاب رشته وارد دبیرستان شویم ، روانه دفاتر پذیرش و استخدام نیروهای نظامی و انتظامی می شدند و به عنوان « درجه دار » جذب نیروهای نظامی می شدند .

دوران دبیرستان ما همزمان می شد با دوران آموزش آنها ، ما دیپلم گرفتیم و آسمان جل راهی خدمت و یا دانشگاه می شدیم درحالی که آنها با استفاده از امکانات دولتی ، سر و وضعی به هم زده و خانه و زندگی تشکیل داده بودند . زن و بچه و گرفتاری ها و دلمشغولی ها و البته حقوق و مزایا و ...

این چنین بود که سرنوشت ما از هم جدا می شد . ما دانشجو شدیم و آرمانخواه و آزادی خواه و اصلاح طلب و سکولار و مذهبی و ... و آنها بخشی از نیروی اجبار و اقتدار و تهدید حاکمیت شدند . ما فریاد می زدیم و آ«ها درست برعکس ما وظیفه داشتند فریادها را خاموش کنند . ما سوال داشتیم و سوال می پرسیدیم و دوستان سابق ما که روزگاری با هم داشتیم همچون غریبه ها ، هیچ سوالی را بر نمی تابیدند . دوستان گذشته بنا به جبر و تقدیر و یا کمی هم با میل و اختیار دشمنان امروزی شدند و دیگر آبشان به یک جو نرفت و به هیچ صراطی هم مستقیم نشدند ...

دوم :

تابستان سال 79 است و چند روزی از سالگرد کوی دانشگاه گذشته است . در سایه دیواری در روستایمان با جمعی از دوستان سابق که در آن زمان هر یک پیشه ای را بر گزیده و شغلی را به دست گرفته بودند نشسته ایم . یک نفر از جمع ما که از همان دوستانی بود که جذب نیروی انتظامی شده بود با افتخار از ضرب و شتم دانشجویان صحبت می کند . او با لبخندی تا بناگوش از دانشجویان دختر و پسری صحبت می کند که توسط شخص شخیصش با باتوم مورد نوازش قرار گرفته اند . معتقد است که دانشجویان گروهی مفتخور هستند که خوشی زیر دلشان زده است . یا  داخل خوابگاه خورده اند و خوابیده اند و یا در سر کلاس با دوست دخترانشان به لاس زدن مشغول اند  و از روی بیکاری به نق زدن پرداخته  و انتظار دارند که همه چیز هم بر وفق مرادشان باشد .

او البته دل خوشی از حاکمیت هم ندارد . سیگار می کشد . مشروب می خورد و ریش خود را از ته می تراشد . ( هر چند فی نفسه هیچکدام از این کارها مذموم نیست اما واقعیت این است که خلاف قرائت رسمی از دین است ) . به مقامات هم گاه گاهی فحش هایی حواله می دهد . معتقد است که وقتی او در پادگان روزگار را به سختی گذرانده و شب ها گرسنه بوده و ماه به ماه رنگ جنس مخالف را به خود ندیده است دیگران درس خوانده و دانشجو شده اند و بدون اینکه هیچکدام از سختی هایی را که او دیده است درک کرده باشند .

هر چه تلاش می کنم تا ذهنش را روشن کنم کمتر به نتیجه می رسم . نمی خواهد بپذیرد که اختلاف هوش او و دیگران باعث شده که سبک و سیاق زندگی شان با هم متفاوت باشد . نمی پذیرد که با ضرب زور مدرک سیکل خود را گرفته و خود را به سیستم دولت قالب نموده است . نمی خواهد که نظر خودش را در مورد دانشجو عوض کند . او گرم صحبت است و حرف خودش را می زند و من باور نمی کنم که این همان دوست مهربان من است که با هم بزرگ شده ایم . او دیگر برای من یک غریبه است . حرفش را نمی فهمم و حرفم را نمی فهمد . ادبیات مشترکی نداریم . اگر به واسطه سابقه گذشته دوستی مان نباشد شاید دست به یقه هم می شدیم .

سوم :

تابستان سال 87 است . از طریق ایمیل ، کلیپی کوتاه که به نظر می رسد مربوط به طرح اخیر به اصطلاح امنیت اجتماعی است به دستم می رسد . دو نفر که یونیفورم نظامی بر تن دارند جوانی را که ریش مدل دار ( شبیه به پروفسوری ) و موهایی بلند دارد بر روی صندلی نشانده و با سیلی می نوازند . در ادامه ، موهای او را روی میله آهنی قرار داده و با سنگ به قطع کردن آنها مشغول می شوند . کار به جایی می رسد که موهای او را با فندک می سوزانند و این درحالی است که باز هم به او سیلی می زنند . از تعجب دهانم باز مانده است . آیا این پلیسی است که می خواهد برای ما امنیت را به ارمغان بیاورد ؟ اصلا پلیس بودنشان به درک . مگر می شود یک انسان با همنوع خود چنین سبعانه رفتار کند ؟ حالم بد می شود و از انسان بودن خودم بدم می آید .

چهارم :

تابستان نیست . تمام طول سال چنین است . اکثریت نیروی پلیس در ایران فاقد محبوبیت است . بیشتر از آن که موجب آرامش شود مایه از بین رفتن آرامش و باعث تشویش اذهان است . خشن است . با منطق میانه ای ندارد . مطالعه نمی کند . خود با باندهای مختلف همدست است . دارای فساد مالی است . فساد شخصیتی اش اظهر من الشمس است . اگر زنی و یا دختری یک شب در کلانتری بماند محال است عفتش لکه دار نشود . رشوه می گیرد . پارتی بازی می کند . قانون را سلیقه ای اجرا می کند . حرف زور می زند . جوانان را درک نمی کند . روانشناسی را به سخره می گیرد . کوتاه ترین راه را طی می کند که همان بازداشت است و کتک و اعتراف گرفتن . ریشه ای برخورد نمی کند . خود را قانون می داند و قانون را در خدمت خود می داند . حرف حساب سرش نمی شود . شلخته است . ورزیده نیست . ظاهرش چندش آور است . رنگ لباسش با بی سلیقگی تمام انتخاب شده است . با تئو.ری توطئه به همه چیز نگاه می کند . چرا ؟ ...

پاسخ همه آن چیزی است که در این تابستان ها گذشته است . او از روی ناچاری و نه از روی علاقه پلیس شده است . درسخوان نبوده و  مغزش کشش در خواندن نداشته است . آن چه آموخته است نه بر مبنای اصول علمی که بر طبق روش های سنتی و غیر علمی بوده است . از آخرین دستاوردهای علوم نظامی و قضایی بی اطلاع بده است . قرائت رسمی از جامعه همیشه به او تلقین می شده است . پلیسش کرده اند تا آدمش کنند و همین او را کینه توزانه بارآورده است . فارغ التحصیلان دانشگاه که به پلیس شدن گرایش و علاقه دارند جذب پلیس نمی شوند . چون می فهمند و آنها فهمیدن را برای پلیس مفید نمی دانند .

از پلیس می ترسیم و این ترس هم از بین نخواهد رفت مگر اینکه کارخانه های تولید نیروی پلیس از نو بازسازی شوند . به ما حق بدهید که به شما اطمینان نداریم . حق بدهید .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:49  توسط دن کیشوت   |