<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دن کیشوت           </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/</link>
<description>طعم گس شخصیت من </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 11 Oct 2008 11:41:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description> 
&lt;P align=center&gt;&lt;A title=Censorship.gif href=&quot;http://irapic.com/view/Censorship.gif.html&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG title=Censorship.gif style=&quot;WIDTH: 346px; HEIGHT: 193px&quot; height=149 alt=Censorship.gif src=&quot;http://irapic.com/thumbs/1223779123.gif&quot; width=420 border=0 width?200?&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot; به امید روزی که برای نوشتن هر چیزی نیازی به پاسخگویی به هر کسی نباشد . &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به علت نبودن &quot; آزادی پس از بیان &quot; و به دلیل اینکه برای نوشتن &quot; ملاحظه همه چیز و همه کس &quot; ضروری است و این &quot; مصلحت سنجی ها &quot; انسان را از اصل موضوع دور می کند و کلام چیزی می شود غیر از آنچه که در ذهن نویسنده بوده است ادامه وبلاگ نویسی &quot; بدین صورت &quot; مقرون به صرفه نبوده و نیست . لذا ضمن تشکر و سپاس از دوستانی که در این مدت  نوشته های بی ارزش این کمترین ،  وقت و ذهنشان را معطوف به خود کرده بود از امروز بیستم مهرماه ۸۷ تا اطلاع ثانوی وبلاگ دن کیشوت به روز نخواهد شد . بدیهی است معنای این سخن این نیست که وبلاگ &quot; به شب &quot; خواهد شد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من الله التوفیق &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 11:41:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسی از کوه </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز وقتی با سختی و مشقت همراه با یکی از بهترین دوستانم به قله کوه رسیدم و باز هنگامی که به صورت « شن اسکی » و این بار به راحتی و با سرعت تمام به دامنه کوه بازگشتم به نظر رسید که حقیقتا هم کار دنیا بی شباهت به این صعود و فرود امروز ما نبوده و نیست . ترقی و پیشرفت و در آغوش کشیدن موفقیت ها به سختی حاصل می شود و فرود و از دست دادن همه آنچه را که طی سالها به دست آورده ای با سرعتی شگفت انگیز .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 13:36:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>*</title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>خلاف عهد نکردم ؛ بهانه ای برای آمدن نداشتم ... </description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ رنگ</title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در گرگ و میش هوا ، ماشین را از روی سبزه ها تا ساحل شنی دریا راندم ؛ تا جایی که می توان گفت فاصله ما با دریا « نزدیک تر از رگ گردن » شده بود . آسمان تاریک بود و پر از ابرهای سیاهی که در هم تنیده شده بودند . باران به شدت می بارید و دریا پریشان بود و طوفانی . خاطرم آمد که پیش از این از دریای توفانی که هیچ ؛ از دریای آرام نیز می ترسیدم . اما اکنون و در حالی که دیگر از او نمی ترسیدم صدای نفس هایش را در بیخ گوش خود حس می کردم .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ساحل تا جایی که چشم کار می کرد جز ما ، کس دیگری نبود . گفت : دوست دارم در زیر باران قدم بزنم و قدم زد تا وقتی که به نقطه ای کوچک تبدیل شد .... تمام سه روز گذشته را گفته بودیم و خندیده بودیم . خرید کرده و انواع و اقسام غذاها را خورده بودیم . یک بطری را که سابقا جای نوشابه خانواده بود و ما آن را پر از ویسکی کرده بودیم در طول این سه روز تمام شده بود . تخته ، بازی کرده بودیم و تا جایی که می توانستیم  در بالکن آن خانه روستایی و در حالی که باران می بارید قلیان کشیده بودیم . هماغوشی های شیرین ، طولانی و خلسه آور حسن ختام تفریحاتمان بود .... خلاصه خوش گذرانده بودیم . برگشتم و به سوغاتی هایی که برای دوستان خریده بودیم و بر روی صندلی عقب ماشین بودند نگاه کردم . مطمئن بودم که دوستانمان از دیدن آن خوشحال می شوند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قدم زد ... تا وقتی که به نقطه ای کوچک تبدیل شد . می دانستم که حالا سراپا خیس شده است . نگران بودم از اینکه نکند سرما بخورد . فریاد زدم : « دوستت دارم » ... حلقه ازدواج و ساعتم را روی داشبورد ماشین گذاشتم . به آرامی از ماشین پیاده شدم .  گام به دریا گذاشتم . اطمینان مرا جلب کرده بود برای همین به او اطمینان کردم و خودم را به دست او سپردم . یاد مادرم افتادم که همیشه مرا از آب بر حذر می داشت و کتک هایی که به خاطر آب تنی در قنات پر آب روستایمان از او خورده بودم . اشک هایم با آب دریا مخلوط شده بود .... اولین موج بزرگ خاطره مرا برای همیشه از روی زمین پاک کرد . چنانکه گویی پیش از این وجود نداشته ام . گویی اصلا به دنیا نیامده بودم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو روز بعد و هنگامی که زنم با گریه و بهت در حال نوشتن متنی برای چاپ اعلامیه « درگذشت ناگهانی »  من بود و بر روی نوشتن کلمه « همسری وفادار » اصرار می نمود و برپایی ختمی آبرومند برای « بهترین مرد دنیا » را کمترین دین من بر گردن خودش می دانست ؛ در گوشه ای دیگر و در آپارتمانی از شهر ، زنی جوان و تنها از اینکه دو روز از  عاشق خود بی خبر مانده بود اشک می ریخت ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 13:23:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روحانیت و سیاست ؛ یک بستر و دو رویا </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به اندازه کافی تندروی ها و دشنام گویی های محمد نوری زاد از اصحاب « محفل کیهان » را به زمین و زمان و مخصوصا اصلاح طلبان شنیده ، دیده و خوانده ایم . این پرورده مکتب کیهان و شاگرد برادر حسین شریعتمداری در این سالهای اخیر هر چه گفته و نوشته و کرده در راه خدمت به اصحاب قدرت و دوستان و همپالکی هایش بوده و اصلا آنچه که موجب شده در این بلبشوی اتهام « توهین به مراجع »  ، ککش هم نگزد و همه چیز را به ...م های مبارک حواله نماید همین سابقه خوش خدمتی اش بوده و لاغیر ؛ چرا که اگر جز این بود و کسی دیگر به جای حضرتش این چنین سخن گفته بود حسابش در گام اول با طلبه ها و کفن پوشان قمی و سایر شهرستان ها و در گام دوم با دستگاه عقاب و جزای قضایی بود و بر سرش آن می رفت که بر احمد کسروی رفت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصدم محکوم نمودن صحبت های اخیر وی و خطابش به آیت الله مکارم شیرازی نیست . اصلا از همین ابتدا بگویم که من با صحبت های حضرتش موافقت تمام دارم که این علما بهتر است به همان شاگردپروری و تدریس علوم حوزوی و دینی و البته فقهی و اخذ وجوهات کلان و پرداخت شهریه های اندک ، بسنده نموده و از احترام جمیع مسلمین و مسلمات کیفور شده و از بوسه مریدان به دستان مبارکشان سرخوش شوند و کمتر در سیاست که مقوله ای است علمی و تخصصی وارد شوند . منتهی اختلاف من و این برادر محمد نوری زاد در این است که ایشان از باب دفاع از دوستان همفکر و هم پالکی اش در دولت مهرورز عدالت گستر و حمایت از اسفندیار کابینه خواستار محدود نمودن دخالت علما در سیاست شده و این دن کیشوت مادرمرده از باب لزوم عدم دخالت افراد غیر متخصص و غیر آگاهی همچون بسیاری از این روحانیون و مراجع که مطالعاتشان تک بعدی است و همه چیز را از دریچه فقه می نگرند و در نهایت هم ورودشان به عرصه سیاست به جای اینکه مروج رواداری و تحمل عقاید مختلف و گفتگو با دگر اندیشان و همکاری با مخالف و اپوزیسیون باشد موجب بلند نمودن چماق تکفیر و صدور حکم مهدورالدمی و فتوای ریختن خون مخالفین را در پی دارد . اختلاف ما از این گونه است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما این ماجرا را مقایسه کنید با ماجرا و غائله هاشم آغاجری در دانشگاه همدان که صرفا به خاطر بیان یک بحث علمی و مقایسه اسلام و مسیحیت و پروتستانتیسم و سخن گفتن از پروتستانتیسم اسلامی ، کارش بدانجا کشید که کفن پوشان عازم خیابان ها شده و مراجع و علما فریاد واسلاما سر داده و تحت تاثیر همین فشارها بود که یک قاضی ناقاضی همدانی حکم ارتداد و در نتیجه اعدامش را صادر و اعلام نمود و با این حماقت قضایی کشور را ماهها در بحران فرو برد . همین را مقایسه کنید با صحبت های محمد نوری زاد که نتیجه اش نه ظهور و رژه کفن پوشان در خیابان بود و نه جولان طلبه های تندروی کف بر دهان آمده در قم و تهدیدهای مادحان حکومتی در مراسمات دینی ؛ تو گویی که اسلام این مسلمانان تنها در زمان روی کار آمدن رقیب به خطر می افتد و آن گاه که خود و دوستانشان بر مسند قدرت باشند دژ مستحکم اسلام از هیچ باد و بارانی گزند نمی یابد و شهر در امن و امان به سر می برد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما نفس همین ماجرا خود امری مبارک است و باید آن را به فال نیک گرفت ؛ اینکه زمزمه هایی در جامعه شنیده می شود که می خواهند طلاب دینی و بزرگانشان به قلمرو حاکمیت و سلطنت خود در مدارس و حوزه های دینی و حجره های کوچک و بزرگ بسنده نمایند امری است که قطعا خیر و صلاح کشور و شفافیت سیاست و در نتیجه ؛ اداره علمی و عقلانی جامعه را به دنبال دارد . تصور می کنم صرف نظر از نیت برادر محمد نوری زاد ، باید این بحث را ادامه داد ، فربه اش کرد و در کوی و برزن تبلیغ نمود . هر چه زودتر دست این روحانیت نا آگاه از سیاست کوتاه شود کشور شاهد جهش هایی بلند در تمامی زمینه ها خواهد بود . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 18:40:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خارج از محدوده </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در حاشیه بزرگراه مدرس به سمت شمال بالاتر از خروجی صدر توقف کردم و از ماشین پیاده شدم .بدون هیچ تردیدی گوشی تلفن همراهم را تا جایی که می توانستم به دوردست ها پرتاب کردم . چرخش های مداومش را در دل آسمان تا جایی که سوی چشمانم اجازه می داد دنبال کردم و بعد ... دوباره راه افتادم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشی که « تو » به آن زنگ نزنی و اس ام اس ندهی فقط به درد دور انداختن می خورد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پشیمان نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت : &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوستان از فردا نیایند و کامنت بگذارند که احتمالا گوشی ات ۳۳۱۰ و خطت ایرانسل بوده است .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 15:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در باب حد و مرز س.ک.س در گفتار و نوشتار </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انصافا در کشوری زندگی می کنیم  که هر روز در گوشه و کنار آن اتفاقاتی رخ می دهد که هر کدام با متن و حاشیه مربوطه اش می تواند محور  یک کتاب و یا لااقل موضوع یک پایان نامه مفصل دانشجویی باشد . هر چند اکثر قریب به اتفاق این رخدادها به گونه ای پر رنگ از رگه های قوی کمدی برخوردارند اما ماجرا تا بدانجا پیش رفته است که کمتر روزی است که شاهد پرده ای از این نمایشنامه کمیک نباشیم . اتفاقات مختلفی که می توانست موضوع  این مطلب  قرار بگیرد اعم از شرایط سیاسی کشور و مخصوصا انتخابات آتی ریاست جمهوری ، پیشنهاد کاندیداتوری ریاست جمهوری  به شیخ مهدی کروبی از سوی حزب اعتماد ملی ، موضع گیری برادر محمد نوری زاد نویسنده سابق روزنامه ( توپخانه ) کیهان و فیلمساز اصولگرای فعلی در خصوص لزوم عدم دخالت مراجع در  سیاست ، ماجرای پر کش و قوس مدرک دکترا ، فوق لیسانس ، لیسانس و شاید حتی دیپلم علی کردان وزیر کشور دولت اصولگرای مهرورز ، طرح اقتصاد خانواده و یارانه های شیرین آینده ، اظهارات تند و کم سابقه شیخ حسن روحانی دیپلمات سابق هسته ای و دبیر سابق شورای عالی امنیت ملی در خصوص کاستی ها و بی برنامگی های  دولت معجزه هزاره سوم ، مصلح جهانی و ناجی دنیا از ظلم و جور و فساد برادر محمود احمدی نژاد ، بلبشوی ناشی از سهمیه بندی بومی و جنسیتی در کنکور آموزش عالی و ... همه و همه این ظرفیت و کشش را داشتند که هر یک عنوان پستی را به خود اختصاص دهند ؛ اما در این میان و علی رغم اهمیت هر یک از این موضوعات ، دریغم آمد  بی تفاوت از کنار موضوعی بگذرم که  در چند روز اخیر در وبلاگ دوستی فرهیخته و البته کمی بیش از حد رک  ، اتفاق افتاده  و نظرات مخالف و مواف زیادی را نیز به خود اختصاص داده است . این دوست &lt;A href=&quot;http://www.lanatee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;&lt;A href=&quot;http://www.lanatee.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;لعنتی&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt; من ، به جرم بیان عریان و بی پرده نظرات سیاسی و اجتماعی خود و نمایش دادن بسیاری از واژه ها در انظار عمومی ( حتی بدون لباس زیر ) ، از سوی برخی از دوستان وبلاگ نویس به اروتیک نویسی متهم شده است . لب کلام و مخرج مشترک بسیاری از کامنت هایی که برای لعنتی نوشته شده است این است که وی همه چیز را حتی سیاست را و از همه مهم تر حتی نوشتن را ( رجوع کنید به پستی با عنوان « نوشتن به مثابه سکس » در وبلاگ معظم له )  از دریچه س.ک. س می بیند  و  دقیقا &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حقیر در  اینجا نه قصد دفاع از این دوست لعنتی و یا نه اراده همراهی با منتقدین ایشان را دارم ؛ بلکه صرفا می خواهم از این رهگذر مدخلی به این سوال اساسی باز کنم که به راستی حد و مرز ما در استفاده از مفاهیم س.ک.س.ی و یا واژه ها ، الفاظ ، کلمات و موضوعات جنسی در نوشته هایمان تا کجاست ؟ اصولا آیا در نگارش یک مطلب و یا بیان یک نظر ، آیا ما فارغ از هر قید و بندی ، آزادی مطلق داریم و یا به گونه ای از سانسور و یا سایر محدودیت های نگارشی و بیانی ، محدود و مقید می شویم ؟ تردیدی نیست که گاهی در یک مطلب ، داستان ، نوشته و یا حتی یک بیان شفاهی ، استفاده از  مفاهیم جنسی و یا س.ک.س.ی می تواند ضمن افزایش جذابیت آن ، خواننده و یا شنونده را از راهی میان بر و طبیعتا کوتاهتر و در نتیجه سریعتر ، به هدف رسانده و مفهم مطلب را میسرتر نماید . درست مانند هزاران مثال دیگر کمه می تواند از طبیعت و سنگ و کوه و درخت باشد ، مفاهیم جنسی نیز می توانند در روند یک نوشتار و یا گفتار مورد استفاده ذهن خلاق و پردازشگر نویسنده ، گوینده و یا راوی یک ماجرا قرار گیرد ؛ با این همه آیا ما مجاز هستیم  همانگونه که به آسانی و به گستردگی از مفاهیم دیگر انسانی استفاده می کنیم از مفاهیم جنسی و س. ک.س.ی ( با اذعان به تفاوت بین مفهوم جنسی و س.ک.س.ی ) نیز به همان نحو استفاده کنیم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی دانم دوستان تجربه خواندن رمان هایی را دارند که یا به صورت ترجمه و یا به صورت تالیف ، قبل از انقلاب کاملا اسلامی ( بر خلاف دوستانی که از انقلاب 57 با عنوان ظاهرا اسلامی استفاده می کنند من معتقدم که این انقلاب کاملا اسلامی است . عین اسلام است . مجسمه اسلام و اسلام مجسم است ) سال 57 به چاپ رسیده است یا نه ؟ اما به استحضار همگی برسانم که این حقیر از آنجایی که سر سوزنی عقل درست و درمان در سر نداشتم از همان ابتدا و حتی در سالهای آخر دوره ابتدایی و اوایل دوره راهنمایی ، به جای یاد گرفتن حرفه و پیشه ای که در آینده به کار آید وقت خود را مصروف خواندن هر آنچه که نوشته بود می کردم . انواع و اقسام کتاب و کتابچه و روزنامه و کاغذ پاره و حتی دیوار نوشته توسط ذهن کنجکاو و فضول من مورد کنکاش قرار می گرفت . در این رهگذر و از پس گذار این همه سال ( نمی گویم چند سال تا به سن دن کیشوت پی نبرید ) و بعد از خواندن کتابهای مختلف ، به جرات اعتراف می کنم و معتقدم که زیباترین کتاب ها ، داستان ها و مطالبی که خوانده ام همان هایی بوده است که بدون کوچکترین سانسور و با شرح و تفصیل جزئیات روابط انسانی و عاشقانه نوشته شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصدم بیان رابطه ادبیات و س.ک.س است و اینکه س.ک.س این جاذبه و توان را دارد که با ورود به ادبیات ضمن مهیج و دلنشین نمودن آن ، شاهکارهایی خلق نماید که نسل های زیادی تا سال های متوالی از خواندن آن لذت ببرند با این همه باز هم سوال ابتدایی ما کماکان بر جای خود باقی است که به راستی سکس تا کجا ؟ آیا اعتقاد به آزادی بیان و تبعات پیدا و پنهان ناشی از این آزادی ، باعث می شود و یا نمی شود که ما در آثار و افعال خود ، قید جنسیت و س.ک.س را زده و یا نزنیم ؟ اصلا با شمشیر دو لبه ای به نام س.ک.س چه کنیم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قبل از اینکه اینجانب نظر خود را در خصوص میزان و حد و مرز آزادی بیان و استفاده از مفاهیم جنسی و س.ک.س.ی در گفتار و نوشتار انسان بیان کنم مایلم به این نکته اشاره کنم که به نظر حقیر ، جنسیت و س.ک.س واقعیاتی هستند که در ذره ذره زندگی ما رسوخ نموده و ساری و جاری هستند . اگر به نحوی دقیق و علمی بررسی شود مشاهده می کنیم که رد پای س.ک.س در بسیاری از افعال و رفتار و مهم تر از همه در بسیاری از موضع گیری های ما به چشم می خورد . نمی خواهم بگویم که س.ک.س همه چیز است اما می خواهم به این واقعیت اشاره کنم که رنگ و بویی از آن در همه چیز هست . نادیده گرفتن س.ک.س نادیده گرفتن بسیاری از جنبه های واقعی زندگی انسانی  است . تجربه نشان داده است کسانی که س.ک.س را نادیده گرفته و به جنگ با آن برخاسته اند و یا حداقل از کنار آن با بی تفاوتی گذشته اند دیر یا زود با امواجی سهمگین که از سوی اقیانوس جنسیت و س.ک.س برخاسته است مواجه می شوند . امواجی که در نتیجه آن نه از تاک نشانی بر جا می ماند و نه از تاک نشان . تاثیر مثبت س.ک.س در زندگی نیز چیزی نیست که نیاز به اقامه دلیل و برهان داشته باشد . تجربه نشان داده است که پس از یک س.ک.س خوب و کافی ، انسان بیشتر از همیشه بر رفتار و گفتار خود احاطه و تسلط داشته و با حوادث و رخداد ها به شکل منطقی برخورد می کند . یک س.ک.س دلنشین بی تردید در رفتار فردای ما در محیط کار و در مواجهه با همکاران و در محیط اجتماع ، تاثیر مثبت بسزایی دارد که یقینا بسیاری از دوستان تجربه آن را داشته اند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اما در خصوص آن حد و مرز کذایی ؛ بی تعارف می گویم که اعتقاد به آزادی بیان و پس از بیان این اجازه را نمی دهد که برای بیان س.ک.س در گفتار و نوشتار خود حد و مرزی قائل بوده و در نتیجه تسلیم نوعی سانسور شدید و یا خفیف شویم . سانسور بد است هر چه که می خواهد و در هر زمینه ای که می خواهد باشد . سانسور وضعیتی است که با شروع آن ، همچون سرطانی بدخیم به سرعت ریشه دوانده و اندیشه را به هلاک می کشاند . نمی توانیم بگوییم که سانسور خوب و سانسور بد داریم و نمی توانیم با سانسور به جنگ کژی ها و ناراستی ها برویم . به همین دلیل که من معتقدم ( و همانگونه که در بسیاری از کشور های آزاد دنیا هم وجود دارد )  برای بیان و گفتار و نوشتار حد یقفی وجود ندارد تنها آن چیزی که موجب می شوید کلام محدود شود حقوق و آزادی های دیگران است ؛ ( مخالفان می توانند استدلال کنند که جامعه ای عاری از س.ک.س حق آنهاست ) از این فرصت استفاده می کنم و نظر نهایی خودم را به این صورت بیان می کنم که علاوه بر حقوق و آزادی دیگران ، این نوع و سن مخاطب است که موجب می شود میزان س.ک.س در گفتار و نوشتار ما کم و زیاد شود و نه چیز دیگر . طبیعی است در مواجهه با مخاطب خردسال ، ما باید در آثار خود و بیان مفاهیم س.ک.س.ی خویشتنداری بیشتری به خرج دهیم و یا حداقل با زبان کودکان با آنها سخن بگوییم . همین نوع و سن مخاطب است که باعث می شود ما مثلا در نوشتار با آزادی بیشتری نسبت به زمان گفتار از س.ک.س استفاده کینم چرا که یقینا نوشته ها بیشتر افراد بزرگسالی می خوانند که آرد خود را بیخته و الک خویش را آویخته اند . به همین دلیل نوع بیان ما که قابل استفاده برای همه سنین انسانی است مستلزم میزان بیشتری از بهداشت است و طبیعتا نوشته های ما به دلایلی که گفته شد حاوی آزادی بیا بیشتر و گرسترده تری است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همگی اذعان داریم که همه اینها که گفته شد تنها در عرصه تئوری و نظر است و در موعد عمل ، همگی ما تحت فشار های مختلفی از جهات گوناگون و در اثر مصلحت سنحجی هایی قرار گرفته و به نوعی خودسانسوری دچار می شویم به عنوان مثال حقیر در بسیاری از موارد و هنگامی که در یک بحث عمیق و دقیق با جنس مخالف بوده ام در استفاده از بدیهی ترین واژه های جنسی نیز دچار محذوراتی اساسی بوده و به ناچار از واژه های جایگزین استفاده کرده ام .  فراموش نکنیم که در جامعه ما گاهی بیان واژه « سوتین » از سوی گوینده ، نوعی بی ادبی محسوب می شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;قصد متهم نمودن دوست عزیزم لعنتی را  به اروتیک نویسی ندارم اما به فرض ممکن و آنگونه که منتقدین می گویند حتی اگر وی اروتیک نویس هم باشد باز هم معتقدم که اروتیک نویسی هم نوعی نگارش است با همه جنبه های مثبت و منفی آن . اصلا اروتیک نویسی ظرفی است که حاوی مظروفی است . مهم مظروف است و محتوی . اصطلاحات س.ک.س.ی تنها ابزارهایی برای بیان مفاهیم هستند . منتقد واقعی و بی غرض آن است که به محتوا توجه کند ، از واژه ها گذشته و وارد معانی شود . شک نکنید که توقف در واژه ها ، مرگ اندیشه ها را به دنبال دارد . بهتر است دوستان به جای ایراد اتهام اروتیک نویسی به لعنتی اندیشه وی را نقد کنند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;....................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با طرح این موضوع از دوستان وبلاگ نویس خود انتظار دارم که هر کدام از زاویه دید خود ، موضوع را مورد بررسی قرار داده و حداقل پستی را به آن اختصاص دهند . شک ندارم که نتیجه کار ، نتیجه ای نیکویی خواهد بود که همگان را به کار آمده و فصلی نوین در نگارش مطالب آتی ما خواهد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 15:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;از دشمنان برند شکایت به دوستان       چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 09:20:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداناشناس</title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خـبـر داری ای شيخ دانا که من             خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س &lt;BR&gt;نه سربسته گويم دراين ره سخن          نه ازچوب تکفيردارم هراس &lt;BR&gt;زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د             خدايـت بـرم اعتباری نداشــت &lt;BR&gt;خـــدای تو ننگيـن وآلوده بــــود               پرستيدنـش افـتخاری نداشـــت &lt;BR&gt;خــدائی بديـنـسان اســـيـرنـيــاز            که برطاعت چون توئی بسته چشم &lt;BR&gt;خــدائی که بـهـر دو رکعت نماز               گر آيد به رحم و گر آيد به خشــــــــم &lt;BR&gt;خــدائی که جـزدرزبـان عـــرب                بــه ديـگـر زبـانـی نـفـهـمـد کــلام &lt;BR&gt;خــدائی که نـاگـه شود درغضب             بسوزد به کين خرمن خاص وعام &lt;BR&gt;خــدائی چنان خودسر وبـلهـوس            که قهرش کـنـد بـيـگـناهان تباه &lt;BR&gt;بـه پـاداش خـشنودی يک مگـس           زدوزخ رهاند تنــــــــی پرگناه &lt;BR&gt;خــدائی کـه بـا شـهـپـر جـبرئيل             کند شهــری آباد را زير و رو &lt;BR&gt;خــدائی کـه درکـام دريـای نـيـل             برد لشکر بی کرانــــــی فرو &lt;BR&gt;خــدائی کـه بی مزد مـدح وثـنـا             نگردد به کار کســی چاره ساز &lt;BR&gt;خدا نيسـت بـيـچاره ، ورنه چـرا             به مدح وثنای تو دارد نيــــــاز &lt;BR&gt;خدای تو گه رام و گه سرکش است        چو ديوی که اش بايد افسون کـنند &lt;BR&gt;دل او به &quot;دلال بازی&quot; خوش است           و گرنه &quot;شفاعتگران&quot; چون کننــد؟ &lt;BR&gt;خـدای تـوبا وصـف غلمان وحـور             دل بـنـده گـان را به دســت آورد &lt;BR&gt;به مکر و فريب و به تهديد و زور              به زير نگين هرچه هـسـت آورد &lt;BR&gt;خـدای تو مانند خان مغول &quot;                  بتهديد چون برکشد تيغ حکم&quot; &lt;BR&gt;زتهديـد آن کـارفـرمای کـل &quot;                   بمانند کرٌ و بيان صم و بکم&quot; &lt;BR&gt;چو دريای قهرش درآيد به موج               ندانـد گـنه کاره از بـی گناه &lt;BR&gt;به دوزخ درون افـکند فوج فوج                 مسلمان و کافر، سپيد و سياه &lt;BR&gt;خــدای تــو انــدرحـصـار ريــا                   نهان گشته کز کس نبيند گزند &lt;BR&gt;کسی دم زند گر به چون و چرا              به تکفير گـردد چـماقش بـلند &lt;BR&gt;خــدای تـو با خـيـل کـرٌ و بيان                به عرش اندرون بزمکی ساخته &lt;BR&gt;چوشاهی که ازکار خلق جهان              بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه &lt;BR&gt;نهان گشته درخلوتی تو به تو               بـه درگاه او جز ترا راه نيست &lt;BR&gt;توئـی مـحرم او که ازکار او                    کسی در جهان جز تو آگاه نيست &lt;BR&gt;تو زاهد بدينسان خـدائی بـناز              که مخلوق طبع کج انديش تست &lt;BR&gt;اسير نياز است و پابـست آز                 خدائی چنين لايق ريش تســــت! &lt;BR&gt;نه پنهان نه سربسته گويم سخن         خدانيست اين جانور، اژدهاست &lt;BR&gt;مرنج از من ای شيخ دانا که من            خدا ناشناسم اگر &quot;اين&quot; خداست! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زنده ياد سعيدی سيرجانی &lt;BR&gt;سيرجان 1336&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 07:39:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پا تو به اندازه گلیمت دراز کن ... </title>
<link>http://donquixote.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینکه ؛ تو باشی یا نباشی ، به حال ما ؛ لااقل به حال من یکی اصلا توفیری ندارد .  مدتهاست که هر یک از ما آنگونه که می خواهد زندگی می کند . اگر هم تا به حال کلاهمان توی هم نرفته است تنها و تنها به همین دلیل است که فاصله مان را با همدیگر حفظ کرده ایم . اصلا از قدیم و ندیم گفته اند دوری و دوستی . چه بسا اگر به همدیگر نزدیک تر بودیم از این آرامش کنونی هم خبری نبود و رابطه مان مثل روسیه و گرجستان شده بود . هر چند رفیق فابریک همدیگر هم نیستیم با این همه ، من احترام تو را دارم و تو هم تا به حال کم نگذاشته ای . هر چند همین قدر هم که کم نگذاشته ای خودت انجام داده ای و من هیچ چشمداشت و توقعی  نداشته ام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته من که از تو متنفر نیستم . فقط تو را نادیده می گیرم . چه خوشت بیاید یا خوشت نیاید . تو می خواهی که من با تو و دستورات تو دنیای اطراف و زندگی خودم را اداره کنم و من تصمیم گرفته ام دست تو را از زندگی خودم کوتاه کنم . آقاجان تعارف که نداریم می خواهم زندگی ام را آنگونه که خودم می خواهم اداره کنم ؛ ولو اینکه موفق نشوم . همین که خودم همه کاره زندگی ام باشم برای من کافی است .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک وقت شیطنت نکنی و توی کار من موش بدوانی ؟ یا اینکه چوب لای چرخ کارهایم بگذاری . همانطور که من با تو و کارهایت مخالفتی ندارم و به تو هم نه فحش می دهم و نه پشت سرت صفحه می گذارم انتظار دارم تو هم بی خیال من شوی . دور من یکی را خط بکش . اصلا چه نیازی به من داری . این همه بنده مومن و متعبد و شب زنده دار و عابد و پارسا داری . ما یکیش رو بی خیال .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شاید برای بعضی ها از رگ گردن نزدیک تر باشی اما با توجه به اینکه نزدیک یک دهه است که من به غرب می روم و تو به شرق ... فکر می کنم که خیلی بیش از این حرفها از همدیگر دور افتاده ایم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بدرود دوست سابق و غریبه امروز .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 15:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donquixote&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>donquixote</dc:creator>
<guid>http://donquixote.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
